هیاهو
-
تاریخ: 1403/3/9 ساعت: 15:22
در هیاهوی دنیای دیجیتال اینجا هنوز زنده است . آهای حرومزاده ها من هنوز زندم !!
سال کوفتی
-
تاریخ: 1402/1/20 ساعت: 19:54
تعطیلات که شروع شد با هجمه ای از خاطرات تلخ گذشته مواجه شدم . تمام آن لحظات و روزها که آسیب دیدم مثل خوره افتام روی ذهن و روحم . بدتر از همه هوا هم ابری و گرفته بود و شهر خلوت و سوت و کور انگار همه چیز مرده بود . بیرون که قدم میزدم میترسیدم . میترسیدم از اینکه گذشته و همه آن روز ها یهو تبدیل به واقی...
چگونه سر میکنم
-
تاریخ: 1401/11/4 ساعت: 12:51
تنهاییمو اینجوری سر میکنم . میشینم پشت لپ تاپم چایی داغ کنارم و چند تا موزیک میندازم بالا. به همین سادگی . در این روزها و شبهای ..........
بازگشت
-
تاریخ: 1401/4/4 ساعت: 22:24
دو هفته بسیار ترسناک رو گذروندم . از لحاظ عاطفی در معرض سقوط بودم . یک رابطه رو داشتم شروع میکردم که طبق معمول به شکست انجامید ولی در هر حال خیلی سریع تونستم خودم رو بازیابی کنم و به شرایط نرمال برگردم . دارم یک نوع سبک زندگی جدیدی رو شروع میکنم تا گذشته مخروب شده رو بتونم از ذهنم پاک کنم و اهداف جد...
دوری بیش از حد
-
تاریخ: 1401/4/4 ساعت: 22:24
سکوتی تقریبا یکساله داشتم . سکوت که نه . درگیر و دار اینستاگرام و توئیتر بودم انگار به کل یادم رفته بود یک زمانی تنها راه ارتباطی ام با دیگران در دنیای مجازی همین وبلاگستان فارسی بوده . گهگاه به ذهنم میرسید که اینجا بیایم و چند خطی بنویسم . هنوز اینجا برایم هست که بیام و چند خطی از ذهنم رو پیاده کنم...
جرقه ای برای نوشتن
-
تاریخ: 1399/6/19 ساعت: 22:43
بعد از شنیدن یک قطعه از اینگوش مالستمین کبیر جرقه ای در مغزم زده شد تا وارد بلاگفا بشم و نام کاربری و رمز عبورم رو که داشت یادم میرفت رو وارد کردم تا بیام و چیزهایی بنویسم . بله بعضی مواقع چیزهایی خیل
بیرون بیا !!
-
تاریخ: 1399/6/19 ساعت: 22:43
امشب بی دلیل با شنیدن قطعه موسیقی که از یکی از پارتنرهای قدیمی و فسیل شده ام یادگاری گرفته بودم یادش افتادم . یاد اون پرسه ها در تاریکی پارک ملت و آن بوسه در آن شب سرد یادم افتاد که تنهایی چگونه بر من
دنیای سکوت
-
تاریخ: 1399/1/9 ساعت: 15:36
دنیا را سکوت فرا گرفته . خیابانها ، کافه ها ، سینماها ، سالنهای تئاتر . هر جایی که نشان از تجمعه بشری بود ساکت شد . مراکز تجاری رنگارنگ همه و همه در سکوا و خاموشی فرا رفت . مرگ اجتماع رقم خورد و انسان بدین گونه خانه نشین شد . انسان ارتباطش با همنوعش قطع شد و بدینگونه تنها شد .شاید این تنهایی برای بش...
نور صحگاهی
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:30
برای یک روز تعطیل چه چیزی هیجان تر از اینکه بساط خواب و خیالبافی ام رو جمع کنم و دیدن نور صبحگاهی رو تجربه کنم . میخواهم این روند رو تغییر بدهم . کمی اعتماد به نفس کاذب به خودم بدهم . گاهی مواقع باید اینگونه به یکباره همه چیز رو دگرگون کرد حتی خودم رو . خودم رو خط بزنم و از دوباره طرحی بریزم .
ساده لوح دانا
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:30
جاهای زیادی رفتم . چیزهای زیادی دیدم . کارهای گوناگونی انجام دادم . هر جا رفتم رفتارها همان بود و صحبتها . به خیال اینکه من ساده لوح هستم دیدند . اما گمان نبردند که من ظاهرشان را نمیبینم بلکه عمق ذات وجودشان رو نشانه گرفتم .
گودبای
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:30
آخرین ماه تابستان 98 هم شروع شده . یک عده ناراحت یک عده بی تفاوت و یک عده هم مغرور و سرمست از اینکه ماهی که در آن متولد شده اند شروع شده غافل از اینکه یک قدم به مرگ نزدیک تر شده اند . تابستان میرود و
کشف جدید
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:30
صدای زنگ تلفن از خواب عصرگاهی بیدارم کرد . از اتاق خودم رو رها کردم داخل پذیرایی روی کاناپه ولو شدم و کانال های تلویزیون رو بالا و پایین کردم . بعد ازظهر ساکت و بدون اتفاقی بود . از آن بعداز ظهرهایی ت
مادر اتم قلب
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:30
مادر قلب اتمی پینک فلوید هنوز هم چیزهای جدیدی داره برای من . به دنبال ساخت فیلمی از روی آن هستم !!
دختری که وبلاگ میخواند
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:30
خوشحالم که در حافظه یکی از مجازی ها قرار گرفته ام و خوشحالم که زندگی جدیدی را آغاز کردید و حالا صاحب فرزندی شدید . مردمان می آیند و میروند . با هم معاشرت میکنند و میخندند و جدال میکنند و به یکباره سیل ویرانگر جدایی همه چیز را با خود میبرد و شاید تنها یک اسم در حافظه ما باقی بماند و یا یک چهره . به ه...
تلفن زنگ میخورد
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:30
ساعت دوازده شب هست و شماره شرکتی که سه سال در اون کار کردم رو میگیرم و کسی جواب نمیدهد. فردا دوباره زنگ میزنم میدانم کسی جواب نمیدهد اما باز همین کار را میکنم . آن شرکت یه رئیس بیشتر ندارد و همان یک رئیس تنهاترین کارمند یا بهتر بگویم تنهاترین نیروی آن شرکت است . خوب میدانم از وقتی که از انجا رفتم کا...
رختخواب
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 8:30
هوا کم کمک سرد شده و ما خودمان را زیر پتو قایم میکنیم . صبحها با صدای پارس سگها بیدار میشویم و خودمان را غرق در بوسه میکنیم و از شب قبلش برای هم میگوییم و دوباره تا هوا خوب روشن نشده چشمهایمان گرم خواب میشود . آرزو میکنیم شب لعنتی هیچوقت صبح نمیشد و ما در گرمای رختخواب غوطه میخوردیم
افسانه مو کوتاه
-
تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 7:24
افسانه مو کوتاه من . چند روزی است که عکسهای زیبات رو در اینستاگرام و توئیترت میبینم و برایت کامنت دست و پا شکسته انگلیسی میگذارم و تو هم گهگاه لایک میکنی . چهره ات به زیبایی سال 2001 مانده . راستش یاد
چهار دیواری
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 18:56
فکر یه چهار دیواری مستقل بیش از بیش ذهنمو مشغول کرده . یه چهار دیواری به ابعاد دو متر در دو متر یا با کمی ارفاق سه در سه نه بیشتر من نفسم میگیره بهتره 4 متر در 4 متر باشه غصه پولش رو نخور خدا میرسونه . آره این فکر مثل خوره افتاده تو مغزم . من بشینم تو بشینی تو سکوت این چهار دیواری چای با نباتمون رو ...
ذره بین
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 18:56
دروغ پشت دروغ . همین الان دلخوش بودم که شب خوب و آرومی رو دارم پشت سر میگذارم اما نه پی بردم که این زندگی ذره بینی دیگه داره حالمو بهم میزنه . خسته شدم از تحت نظر بودن و مورد بازجویی قرار گرفتن . ای کاش میتونستم تو سوئیت مورد علاقم باشم اما نه همچنان باید تحت نظر باشم تازه یکسری آزمایش اعتیاد و چکاپ...
بیخود و بی جهت
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 18:56
بیا کمی بیخودی باشیم بیخودی بخندیم ، بیخودی فحش بدیم . و بیخود و بی جهت آهنگ گوش بدیم و راه بریم و راه بریم تا به یک جهنم دره ای برسیم . جهنمی وسط ظهر داغ تیر ماه توی پارک آب و آتش یا ارتفاعات دارآباد . گوشی ام رو خاموش میکنم یا از دسترس خارج میکنم و حس یه روز تعطیل رو میدم . یک جوری باید فرار کرد ا...