باد در کوهستان می وزید . لشگری از ابرهای تکه تکه و خاکستری صف آرایی کرده بودند . آماده نبرد میان زمین و آسمان بودند.گهگاه باد در گوشم وز وز میکرد . نیم نگاهی به ابرها داشتم و راهم را طی میکردم هر چه میگذشت ابرها بیشتر رو به سیاهی میرفتند . بالاتر که رسیدم سرعتشان زیاد تر شد و چهره شان خاکستری تر و غضبناک تر انگار پیامی برایشان رسیده بود که هجوم برید بر شهر سیاهی ها . دستم را اگر دراز میکردم میتوانستم تکه ای ابر خاکستری از آسمان بکنم . هر چه بیشتر بالاتر میرفتم ابرها عبوس تر میشدند . خدا میدانست چه جنگی در خواهد گرفت . پاییز شلاغش را آماده کرده بود تا آخرین ضربه کاری اش را بزند. خیال نداشت تسلیم شود . میدانست چه جایگاهی در دل مردمان شهر سیاهی ها دارد و خوب میدانست باید پیش زمستان رو سفید شود.
بر روی صخره ای ایستادم نگاهی به آسمان کردم و نگاهی به پایین . راست بود شهر سیاهی ها زیر تلی از دود و خاکستر دفن شده بود . انگار آن زیر همه مرده بودند و من بودم و آسمان
برچسب:
نویسنده: نیکی کاظمی
تاريخ: جمعه
26 خرداد
1396 ساعت: 4:10